محمد معصوم البكري ( نامى )

19

تاريخ سند ( تاريخ معصومى ) ( فارسى )

خواست كه فى الفور در قلعه درآيد . مردم شهر دروازهاى قلعه را بسته دست بآلات حرب بردند ، و آخر مردم شهر در ميان آمده دهرسين را بجانب غربى شهر برده فرود آوردند ، و مسرعى « 1 » را بجانب داهر فرستاده او را خبر دار گردانيدند « 2 » . او ترك ( f . 13 a ) شكار گفته باستعجال تمام معاودت كرده بقلعه درآمد ، و صباح آن اسباب ضيافت و اقامت مهيا نموده مصحوب معتمدان نزد برادر فرستاد . دهرسين رقم رد بران كشيده از قبول مهمانى ابا و امتناع نمود ، و در آخر روز مادر او با مردم « 3 » اعيان شهر نزد دهرسين رفته او را به نصائح و مواعظ تسلى نموده گفتند ، كه مقصود داهر ازين كار حظ نفسانى نبوده ، بلكه حيله بجهة دفع توهّم امور منحوسه كه در طالع بائى رانى منجمان ديده بودند كرده ، و اين عذر نزد عامهء مردمان مقبول است . تو نيز خود را از وادئ مخالفت برادر گذرانيده به دستور سابق اطاعت و موافقت نمائى . دهرسين التماس مادر و اقربا قبول نمود ، و روز ديگر بر فيل سوار شده بپاى قلعه آمده محاذى سراى داهر بايستاد و سلام كرده آداب تعظيم برادر بجاى آورد . راى داهر استدعاى حضور نمود . دهرسين گفت : من سوگند كرده‌ام كه در خانهء تو در نيايم و ننشينم . اما اگر تو برآئى و تشريف حضور دهى ، از الطاف بعيد نه خواهد بود . راى داهر خواست كه در همان ساعت به ملاقات برادر برآيد ، اما چون روز « 4 » بيگاه بود قرار داد « 5 » ملاقات ( f . 13 b ) به فردا نمود . صباح آن داهر با جمعى كثير بملاقات برادر بيرون آمد . و چون به سمع دهرسين رسيد ، باستقبال برادر « 6 » عازم گرديد ، و بمسافت يك گز انداز « 7 » از اسب فرود آمده پاى برادر را ببوسيد . و داهر نيز مهربانى و عطوفت اخوت را كار فرموده از اسب فرود آمد و برادر

--> ( 1 ) ف : مردى ( 2 ) م : او را خبر كردند ( 3 ) ف ندارد : مردم ( 4 ) ف ندارد : روز ( 5 ) م : قرار ( 6 ) م ندارد : بيرون آمد . . . . برادر ( 7 ) م : « آمد و » بجاى « انداز »